آدمهای غمناک کسی را ندارند
دلم سیاه پوش شده
تنم عزدار
صورتم خسته
چشمهایم لب گریه
حرفهایم تلخ
آیینه هر صبح
تاسفش را به صورتم می پاشد
تنم گرفته
آدمهای غمناک کسی را ندارند
افسرده اند
چشمهایم خسته اند،به خواب زیاد
خواب که هستم ،روحم می رود
جسمم ولو می شود
روی زمین
روحم می رود
تازه می شود
سبز می شود
بهار می شود
وقتیکه می رسد
دوباره خسته ام
من به عزای عزیز هایم نشسته ام
به عزای زندگی گذشته ام
وقتی که شاد بودم وسبک
دلم نمی آید
راه نمی دهد
به این زندگی
آدمهای غمناک کسی را ندارند
نفس می خواهم
روحم جان دوباره می خواهد
تپیدن دوباره می خواهم
رنگ تازه
بهار می خواهم
من عشق می خواهم
یک غذای گرم
یک لباس شاد
خود تازه
یک آغوش دوباره می خواهم
آدمهای غمناک کسی را ندارند...
نظرات شما عزیزان:
arash 
ساعت15:16---24 دی 1392
مرسی خوب و قشنگ بود.
....
....
یه آدماهی هستن میخندن ! زیاد هم میخندند ! اما . . .
حرف هاشون ، غمهاشون ، مشکلاتشون
این ها چیزهایی ست که می ریزه توی دلش و دَرَش رو هم دو قفله می کنه !
کسی رو هم راه نمیده اون تو !
نمیزاره بفهمید که اون تو چه خبره !
و شما هیچ وقت درکش نمیکنید ، چون بلد نیست منت بزاره . . .